۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

کریستف مقامر با تاسی که صفر هم دارد





بیشتر عشق به واژه ها بود تا دیدن و کشیدن آینده تا مرز ایستادنم

ناخن های چشم را فرو می کردم میان زیادی ِ کاغذها

باز که می کردم، گروه کـُر قلبم را فرو می ریخت، کانکوئست آف پارادایز ِ ونجلیس بلندم می کرد

می شدم کریستف کلمب ِ قاره ی تازه ی کلمات

روی عرشه با تبختری بیش از حد نگاه می ریختم

و گاهی نیز چون حضرت خداوندگار، شوریده ای مست

با دیدن کلماتی چنان به وجد می آمد که ساعت ها می دویدم، می چرخیدم، اشکیدن نیز غالب بود

دوره ای با قرآن، دوره ای با هشت کتاب سهراب

بیشتر با دیوان شمس

با حافظ هم بودم ولی کم

فال دفتر خاطراتم از همه مجرب تر بود!!

همه گفتم تا که امروز بیاید و از امروزه ام شکایت کنم

حدس بزن این روزها عطشم را کجا می ریزم؟

یک عَمید ِ قدیمی، تپل، با جلدی آبی

از کودکی با او بازی می کردم، خودم مهر کتابخانه ی بابا را رویش زده ام

ده سال از من بزرگ تر است

و به اندازه ی صد سال خاطره

توی اسباب کشی ها ی زیاد، همیشه تکی و جدا از بقیه حمل می شد

آخر هیچ قواره ی هم شکلی برایش پیدا نمی شد

حالا روزها ست که با او هم نشینم

سوهان ناخن هایم شده، با او به اکتشاف واژه ها می روم

تنها کتابی ست در کتاب خانه که هیچ کس به او فحش نداده

هر چند لحظه یک بار فال می گیرم

مهم نیس نیش خندها، ولی من جواب می گیرم

شاید ازین به بعد تفأل هایم را همین جا به اشتراک گذاشتم


یاسر

چهل روز تا پایان سال

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

دیو وار ِ چین چینم





دیوار ِ قطره ها!

دیوار ِ چین ِ من!

آ ها ی با تو ام،

از روی ِ ماه هم

تو دیده می شوی؟



یاسر


شامگاه اولین روز هفته

خآبریزهام


- خوابت می آد؟

- تو می خوای بخابی؟

- هشت دقیقه دیگه

- خوبه، گوسفند های چشاتو ببر!

ببر واسه چرای علفای خاب

وارونه ی دنیای بیرون چشما

توی دنیای پشت چشما، زمستونا علفای دشت خوب رشد می کنن

- جدن؟ نمی دونستم ...

- آره، همینه که گوسفندای چشما هم زود زود می رن چرا

اما گوسفندای چشم با علفای خاب بره دار نمی شن

فقط چاق و تپل می شن

خابیدی؟

یوووووهوووو

خابیدی؟

- کلشااااااااااااااااااااااااااااااااااااقعهخثشدلردثقهدددددددددددد

- رو کیبورد نخاب

ببینم چشاتو! ببینم

وای!

پشمای تموم گوسفندات سرخ شده

پاشو! پاشو! پاشو!

تو برو بخاب!

من تا صبح واسه گوسفندات نی می زنم

ببین چه قدددد علف ها بلند شده!

برو تو جات بخاب

- اِ ممممممممممممممممم

- خو باشه! پشم گوسفندات هم می چینم!

...




یاسر

روز آغازین هفته

جونات



برای این ملت خمیده در پیشه ی کرکسی

تنهایی تعبیری ندارد جز بی کسی

همین است که هنگام ِ ذره ای خستگی که میل گرامی شان به قطره ای چند، تنهایی می کشد

دست به چیدن جمله ای همیشگی می زنند که " می شه تنهام بذاری؟ "

خیال نازک همیشه رقیقش هنوز بر نمی تابد که آن چه در پی آن است تنهایی نیست

بی کسی ست، عزیز ِ ملال انگیز!

هنوز تنهایی نمی شناسی

تنهایی آن نیست که با آمدنی پا به رفتن ببندد

یا یک صفت به علاوه ی صفاتی دیگر انسانی

نه

تنهایی همین که هستی

تنهایی همین قدم زدن ها و نهفتن ها

نرمه ی ِ تنهایی، عکس ِ ماه بر رو ی حوض ِ خستگی هایت نیست

که با ریگ چشمکی یا عشوه ای، واژه ای، ترک بردارد

نه

تنهایی تازه در جمعیت عمق می یابد

وقتی دلت برای روحی می تپید،

تازه تنهایی به توان می رسد

به توان تکه تکه ی تن های تان که می بوسی

که می بوسد

اما

تنهایی اسم تمام بچه ها در بطن مادرها ست

اما به گمان نامی که برایت می گذارند

فراموشش می کنی

تو همیشه تنهایی

نه!

تنهایی غم نیست

تاریکی نیست

اشک نیست

تنهایی، مشک حضور آب خنک میان کویر

تنهایی، لغزیدن ستاره ها در شب کویر است

اگر چه آسمان کویر ابر ندارد،

اما همیشه برای تمام هستی ات ستاره می فروشد





یاسر

یک و چله ای تا پایان سال

نه وارو


شبیه تیغی بر روی پوست

چه پریشان شدم، نمی دانستم گریه کنم یا داد بزنم

این بار سیلی محکمی بر صورتش زده بودم

دستم تا نیمه در گوشه ی صورتش فرو رفته بود

می گفتند شهید شده، مرا چه به این واژه ها

کودکم دلش گرفته بود، بردمش میان کوچه های تُم

تو دشت هلگرتن دور می زدم که به خودم آمدم

من

با همین دست ها

در اوج مستی

خفه شده بود

حالا چه قدر مهم است اسمش مقتول، کشته یا شهید باشد!

امشب هم

وقتی در اوج مستی کلمات بودم

فراموش کردم که تو را آزار می دهم

اما

بدم می آید از " منو ببخش! "

این جمله برایم خنده دار است

یاد آن عکس می افتم

عکس از عکس اجسام در آب

عکس از ستون های وارونه ی نشسته در میان آب حوض

عکس را چرخاند گفت: درست شد،

دوباره ستون ها بلند شدند، گریه نکن!

طلب بخشش شبیه چرخاندن عکس ِ عکس ِ ماه در آب

اما

می دانم آزارت دادم

من هیچ، واژه های پیچ پیچم خیس

کاشکی می توانستم ...

کاشکی هستی

زبانی

داشتی

داشتی

داشتی

آشتی

آشتی؟


یاسر


اولین دقایق یازده روز مانده به پایان یازدهمین ماه

كه مرا مي خواني

گنجفه با میم... یک شب از مرگ خواستم... اسم کوچکت را بگو... تا با جان صدایت کنم... میم اسم کوچک مرگ... شمارش معکوس تا میم... تا معنی ِ میم ِ مقامر ... تا ...

گنجه ي دل نوشته ها