۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

شین روز


آن قدر کم می شوی که نگو!

همه چیزت در میان دیده ی مشجرم، همین آواتور کوچک که چشم هایم به سختی می بیند

هنوز اسمایلی هایت توی مسنجر می خندند

هر چند روز یک بار شخم می زنم،

دیدی مزرعه ها را بعد از برداشت محصول؟ با ساقه های باقی مانده چه می کنند؟ شاید دیده نباشی، از آنها که دیدند بپرس

هر زمان که بر روی بلندی کلماتت می خندی، آن دورها را نگاه نکن!

نه، خورشید را نمی گویم که دنبال غروب است

می ترسم نفس نفس زدن سگ های چشمم را ببینی

و عرق کردن تمام تن شان،

شنیدی سگ ها با وفا هستند؟

هنوز هم پای آن عکس که بدون اجازه ات سُر خورد

پارس می کند، پوزه اش را به شیشه ی مانیتور می کشد

می دانم، حتی همین واژه ها برایت چیزی شبیه به نا بودنی ها

اما من خوب می دانم

آمدی تا دیگر از آرام ترین لحظاتم

آرام ترین واژه ام نیز بترسم

نه

نمی گویم

برای آن تکه از روزگارم نامی نگذاشته ام

می گذارم اسمش آن قدر باشد تا بیشتر بسوزم

واژه ها بیش ازین ها ست

اما

نه حجمی

نه حنجره ای

نه پنجره ای



یاسر

آخرین دقایق آخرین روز هر هفته

یا دال یا دل یا د






یادم مدام می

اُفتد

مثل عکس ماه

بر تن حوض پیر

مثل بار

از شانه ی قاطری کهنه

مثل نگاه

که وقت دیدار

می ریخت روی خاک

یا مثل خاطر ِ دل خیس ِ آسمان

می

اُفتد و هدر




یاسر

نه باغی که فقط دوازده روز تا پایان یازدهمین ماه، باقی

۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

تن نور ته ِ نور





نور نبوده

کور بودم

من از آغاز

دور بودم

نه خود ِ مردگی

که گور بودم

اگر چه عابر بی تحملم

اما

برای رفتن روحم

که سخت دل تنگ است

نه امشب

که سال ها ست

عبور بودم

نه؟

برای نان کنجدی میم

تنور بودم

نه؟

صد صد نشد

اما که کُرور بودم

نه؟

دست کم صبور بودم

نه؟

...






یاسر

یک روز تا آخر هفته

چوق الف






خط می برد آتش

آرام و بی صدا

من داس تان ِ تو

بر روی کاغذی

هرگز نمی کشم

وقتی که نور

با یک صدای تیک

بر صورتم دوید،

خط برد خط به خط

با دست های سرخ

با لکه دودی و

انگشت های تیز




یاسر


سه روز و چهل تا پایان سال

ت رجم ه




گویی تنهایی ام اُستن ابلیس است که این گونه رجمش می کنی

هفت است یا هفتاد؟

تو به کدام دینی که سال هــــــا ست تمام سنگ های زمین را بر تنم می کشی؟



یاسر

سیزده روز تا پایان ماه دوم ِ آخرین فصل سال

كه مرا مي خواني

گنجفه با میم... یک شب از مرگ خواستم... اسم کوچکت را بگو... تا با جان صدایت کنم... میم اسم کوچک مرگ... شمارش معکوس تا میم... تا معنی ِ میم ِ مقامر ... تا ...

گنجه ي دل نوشته ها