شب بود، دلم راندیدی؟
تاریکم، دانستنش نیز نور نمی شود؟
اگر سنگ است، تیزی ات را صیقل بده!
دل من دیگر دل نمی شود!
یاسر
نیمه شب چهاردهمین روز آخرین ماه آخرین فصل سال
گويي همين كه نمي دانم..... يا سِر يا سراب؟..... مي تواند نباشد هم چون تمام هستي..... كه نيست..... .. اما..... گويي همين كه مي نويسم ... .. .
هان هنوز
به قامت یک هنوز ِ قدبلند و خسته مقابلم می ایستی
هنوز
نیزه می شوی با این هنوزهایی که
وقت فرو می روند جوانند و
گاه بیرون کشیدن با سوزشی نرم،
چکه چکه پیر می شوند
قطره های درد بیرون می پاشد
سرخی ِ مدام ِ من!
چه قدر برای جهیدنت دلم تنگ شده
آخی
میان تاریکی روز
دامنه ی کوهی سبز
تمام هنوزها از جانم می پرند
نترس!
خون نیست، زنگارهای تیغ کهنه است
یاسر
هجده روز تا پایان آخرین ماه آخرین فصل سال