۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

لازانيا با دست‌های جوهری / دقيقن سيزدهم






یک شنبه: سلام! خوبی، دلم؟ لحظه‌هام رو نوشته‌های تو مهر می‌زنه. زمان به وقت ميم، عشق به تعبیر بیداری، دنیا با لهجه ای آلوده به نم

دوشنبه: سلام! ماه رو بالای سرت کوک می کنم تا راحت بیدار شی، حالا راحت بخواب! کلمه هام سایه بون صبح، باشه؟ عزیزم، وقت خواب چشماتو بسپر به من

سه شنبه: سلام! یکی در میون، نوبت فردا می شه واسه انتظار کشیدن. یکی در میون، می شمارم تا به عددت برسم. یکی در میون، رقصيدن تموم پله هایی که به تو می رسند

چهارشنبه: سلام! وقت بیدار شدن نور، دستم اضطرابِ آویختن به نیمه ی روشن ِ وجود، شانه هایت گاهی طلوع طلایی ها و گاهی غروب دستم

پنج: سلام! دیگه کلمه ها حس آب بازی ندارن. می مونی، دلم؟ برای نموندن این کلمات بمون، برای خواب از یاد رفته. اگر چه دوری و توی دنيای ديگه‌ای ولی شادم كه موندی




ياسر

لازانيا با دست‌های جوهری / دوازدهم






یک تکه: هی حرص می خورد و هی زورشو بیش تر می کرد. داشت سرم از جاش کنده می شد اما جیکم در نمی اومد. تموم جونم پر از نقطه های طلایی ِ خوشبو. کاه، آهِ طلایی گندم، برف شادی ِ عروسی ِ زمین. درست این موقع سال بهترین زمان واسه دویدن و غلط زدن تو مزرعه ها بود. همه ی دنیا رو تا کوه، درو کرده بودن و قطره های طلایی ِ یک دنیا خاطراتِ خوشه خوشه تلنبار شده بود. آب ریخت رو سرم تا ببینه چیزی هنو لای موهام مونده

دو تکه: تاب من و یه دنیا دود رو مدام خط خطی می کرد. جیب شلوارک کوچیک بود، با زور دستم رو بردم تو. چه حس خاصی بود! یه چیزی تو اون گوشه خورد شده بود، بیسکوییت یا هر چی فکر کردم به نتیجه نرسیدم. وقتی دستمو کشیدم بیرون، کف سرم خارش گرفت. سوزش ماسه ها تو سرم. هانی تو آب شنا می کرد و من تو ماسه ها. هنوز چن تیکه خاطره تو جیب کوچیک جا مونده

سه تکه: هنوز داره می چرخه. صبر کن! باید آروم بگیره، یه مدت زمانی بگذره. تو این دویدن و رقصیدن چیزی دیده نمی شه. روزها می گذره و امروز که می چرخید رنگ خاطره می گیره و می شه خاکستر. گاهی خاطرات مثل شیکر می مونن که با چرخیدن و هم زدن روزها تو زندگی حل می شن و بعضی هم مثل سنگ ریز. حالا که از چرخیدن افتاد، موقع ته نشین شدنه

چهار تیکه: درست مثل یه مورچه که گاهی تا بیست برابر وزنش رو بلند می کنه و با خودش راه می بره. یه تیکه کاغذ که روش نمی نویسن، گاهی فقط پشتش تاریخ و اسم. این مورچه های ذهن وقت درست کردن خط هی مدام به هم لب می دن و از پیدا کردن یه غذا حرف می زنن. گاهی یه ذره چه اندازه تو دلش چیزی جا می شه. تموم اتفاقات دریا تو یه ماسه، تموم کودکی و مزرعه تو یه پر کاه

پنج: مثل ترامواهای قدیمی، تو فیلم های سیاه و سفید. این قد آروم راه می رفتن که دیگه لازم نبود تو ایستگاه نیگه داره، همه می دویدن و سوار می شدن. تو نفس کشیدن های وسط حرفات یکی یکی واژه ها می دون سوار می شن. وقتی شروع می کنی به حرف زدن فقط یه جمله س ولی هنو به وسط راه نرسیده، پر می شه از تموم ماسه رنگی ها و پرهای کاه




ياسر

لازانيا با دست‌های جوهری / يازدهم






یک: فکر کن یه غول چراغ ِ خاص بیاد. کارش هم این باشه که فقط یه دونه از فکرات رو به ذهن کسی که دوس داری انتقال بده. بلوتوث کنه یا هر کار دیگه. وقتی این فکرت بره تو ذهن ش، دوستت دیگه این مطلب رو ایمان داشته باشه. تو چه جمله ای رو انتخاب می کنی تا بفرسته؟

دو: وقتی با بقیه حرف می زنم بیش تر دلم می گیره. یاد نوشته های آکواریوم می افتم. من پشت دیوارهای شیشه ای. اینجا کم تر کسی رو می شناسم که لب خونی بدونه. یا اگه بدونه، بدون لغت معنی یاسر به فارسی چیزی نمی فهمه. می دونین مشکل از کجا شروع می شه؟ از اونجایی که مال دیگرون تموم می شه

سه: مُساکته. خیلی هاتون نمی دونین یعنی چی. تو دنیایی که نشانه های خشک شده همه جا رو گرفته، کی از چشم ها چیزی می فهمه؟! کی حال و حوصله داره صبر کنه تا مثل گرمای آفتاب که آروم می شینه رو تن، حدیث لحظه رو نگاه کنه؟

چهار: مثل بقیه ی اتفاقات. تا می تونن می کـُُشن، وقتی دیگه گلوله ها تموم شد، یاد صلح می افتن. مبادا که فکر کنین کلمات هیچ ِ هیچ ان، نه. همین طور به جنگیدن تون روی رینگ ادامه بدین! وقتی خسته شدین از کلمات و پرت کردن شون به سمت هم، حالا هی به نافِ هم نگاهای عاشقونه ببندین

پنج: حالا چون دیوارشو نمی بینی، نمی تونی بگی این جا زندان نیس. وقتی راه نمی ری و نشستی، خب معلومه که دیوارها رو نمی بینی. حالا بر فرض که بفهمی تو زندانی ، هه، دوباره خودتو ول می کنی رو زمین. اصلن ولش کن! به قول یه صدا کلفته: مارو بــــــــاش، شما رو باش




ياسر

لازانيا با دست‌های جوهری / دهم







یک: تابِ تابستان. تن م عرق کرده. شوره ی سیاه و شیرین. این کوزه از سرما عرق کرده. پرز آتش، هُرم یخ. وقتی تب تابستان به ذهن م تکیه می ده، دعوای واژه ها بیش تر می شه. کلافه. همآغوشی با پیرزن ِ قیر یا پیرمردِ خمیر. همه چیز این فصل داغ به روح م چسبیده. آهای پاییز، پادشاه فصل ها، کجایی؟

دو: مرداد؟ پنجمین روز این ماه و چکیدن م نیز منو به این فصل نزدیک نمی کنه. من فرزند معاشقه ی پاییز م. دو پادشاه در یه اقلیم نمی گنجن. من داغ ترم یا این آفتابِ بی رنگ و رو؟ اگه سالی یک چهارم داغه، من تمومه سال. هه! همینه که تابستونو به چشم یه هوو می بینم. گیس که نه، ریش پریشون می کنم و نفرین ش

سه: دزد دوچرخه ی شب. دسیکا نه و همین چرخش آفتاب. حالا آفتاب یا هر کوفت و زهر مار دیگه، این فصل سه چرخه ی بی رمق ِ شبو تیکه تیکه دزدید. آخه من سوار شب می شم و کلی دور می زنم

چهار: موند و قفس شد تو دنیای کودکی. اون زمان اسم ش سه ماه تعطیلی بود و یه عالمه بازی و شادی. شب واسه افتادن یه ستاره تا ساعت ها انتظار می کشیدم و آخرش هم افتاد نیفتاده خواب چشمامو جارو می کرد

پنج: شبا با هم تابستونو دور می زنیم و تازه می کنیم. من بیش از همیشه محتاج پاییز دستات می شم. اونجا که از چشمات خنده می ریزه





ياسر

لازانيا با دست‌های جوهری / نهم





همون عددِ اول: گیرم که یک اولین عدد باشه، وقتی من همیشه از صفر شروع کردم، منو با عددها چه رابطه؟ اصلن منو باش که مدت ها از یه دایره بالاتر نرفتم. من مدت هاس تو صفر دور می زنم و شما رو به مهمونی ِ یک، دو، سه می برم

دویی که ندیدم: فیلم نامه هایی با پنج سکانس، نمایش نامه های پنج اپیزودی، سریال های پنج قسمتی از نویسنده ای چهل تیکه یا حتی بیش تر. چه فرقی برای شما می کنه؟ شما تخمه می شکنی و با حرص و ولع فیلمت رو می بینی. حقش هم همینه. آخرش هم همون قدر که آخر فیلم وقت مردن یارو می گی فیلم بود تا گریه ات نگیره، این جا هم می گی متن ادبی بود تا

چهار: شده شکار لحظه ها. منتظره تا یه حالت گند رخ بده تا اونو شکار کنه و کلمه ش کنه. درست مثل اونی که منتظره یارو دس تو دماغش کنه، تا ازش عکس بگیره. حالا حکایت منه. این نوشته ها هم شدن، شکار لحظه ها. هر چی اوضاع وخیم تر، عکس های خبری تاپ و عالی بهتر. اصلن جنگ که خودِ خودشه. تهِ حال و حوله. مثل اون یارو که گفتن بابات مرد، گفت آخ جون تیپ مشکی

همون سه که جا موند: من که نباید یادم باشه. منم و هوارتا چیز واسه فک کردن. وقتی می گم بدوین به صف بشین، خودتون دیگه حواس تون باشه. دفه آخرت باشه ها! من که نباس این همه حرص و جوش بخورم. به من گفتن این جا بشین، یعنی همون کانال سوئز یا یاسر و همه این دیوونه ها رو رنگ کن و به جای جمله به خورد مردم بده. هــــــوی با تو ام، سه

پنج: همه جا تعطیل بود جز این مغازه. دلم تنگِ تنگِ تنگشه! می خوام می خوام می خوام. آره، بچه ام و تصمیم به بزرگ شدن هم ندارم. اگه بزرگ شدن اینه که یکی رو شصت ساعت نبینی و گریه نکنی، صد سال سیا من این بزرگی رو نمی خوام. دلم تنگِ تنگِ تنگه، چشام گریه گریه گریه



ياسر

كه مرا مي خواني

گنجفه با میم... یک شب از مرگ خواستم... اسم کوچکت را بگو... تا با جان صدایت کنم... میم اسم کوچک مرگ... شمارش معکوس تا میم... تا معنی ِ میم ِ مقامر ... تا ...

گنجه ي دل نوشته ها